mohammadjavad71
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ mohammadjavad71
آرشیو وبلاگ
      آخه چی شد اون...؟! ()
فاحشه نویسنده: mohammadjavad71 - ۱۳٩۱/۸/۱٢

انشای تکان دهندۀ یک دختر 10 ساله که بر اساس واقعیت هست...... موضوع انشا این بود: در آینده می خواهید چکاره شوید؟الگوی شما کیست؟ متن انشاء: خوب نمی دانم که فـا.حـشــه ها چه کار می کنند ولی به نظرم شغل خوبی است. خانم همسایه ما فـا.حـشــه است .این را مامان گفت. تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشهمخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولیمامان همیشه معمولی است. مامان خانم همسایه را دوست ندارد. بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد. گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است. ازش پرسیدم یعنی فـا.حـشــه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش رامی دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست. من برای این دوست دارم فـا.حـشــه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند. مامانهمیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مردها همیشه به خانم همسایه احتراممی گذارندمثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسههایش را آخر شب ها تو خانه اشبرگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروزتولد خانم همسایه است . گفت می دانم . آن روز من تصمیم گرفتم فـا.حـشــه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند. تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشدکه می آیند دنبالش . این ور و آن ور میبرند ... من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم. امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند

  نظرات ()
مطالب اخیر توجه: پست ثابت: دعا... خداااااااااااااااااااااااااااااااااا خدا... روز های سخت.... یه روز.... خدا چرا عاشق شدم من... الــــهی... دعاهای قشنگ... هیییییییی....
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من یخ در بهشت همه چی هست.بدو بیا دولت عشق مریم تر از پاکی ღ ܓ✿همیشه دلتنگ آسمانم✿ܓܨღ دلتنگی های من کلبه شعر دلتنگی ها ♥♥♪♪♪من و خدا ♪♪♪♥♥ معلم هنگامه نورا انسان کوله پشتی دریــــــــــــــــا بهدونه ارمغان دلدادگی آرام .♥.every thing.♥. عاشق تنها.... ...رهایی ازتو... عشق در نگاه آخر فقط به خاطر او قصه های عمو پورنگ هر شب تنهایی یه دختر خوشگل ★♥فقط به خاطر ....♥★ بچه های کلاس ششم رضوان *خاص فقط خداست* تو دنیایی منی ... پرتال زیگور طراح قالب