مرد فقیر

مرد فقیرى بود که همسرش کره درست می کرد و او هم کره ها را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها راوزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کدام از کره ها ۹۰۰ گرم بود. بقال از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى، در حالى که وزن آن ها ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر خجالت کشید؛ سرش را پایین انداخت و گفت:ما وزنه ترازونداریم و در نتیجه، یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم.

/ 1 نظر / 3 بازدید
انسان

[دست][دست][دست][دست][دست][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا]