مرد و زن

مرد از راه می رسه زن ناراحت و عبوسه مرد:چی شده؟ زن:هیچی ) و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه( مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه. تلفن زنگ می زنه دوست مرد پشت خطه ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن )زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره ( مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم! زن داغون می شه "نمی خواست تنها باشه" و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی وتفاهم در کنار هم روزگار گذراندند....

/ 1 نظر / 3 بازدید